بالاخره انتظارها به سر رسید و گیرمو دل تورو، پروژهی رویاییاش را که بیست سال برای ساختنش صبر کرده بود، به تصویر کشید. اگر بخواهم ساده بگویم، «فرانکنشتاین» دل تورو صرفاً یک اقتباس سینمایی نیست؛ انگار کارگردان تمام روح و جانش را در این اثر دمیده تا شخصیترین و شاید بلندترین قلهی کارنامهی حرفهای خود را فتح کند.
همین ابتدا باید گفت که فیلم تمام مؤلفههایی که از سینمای دل تورو انتظار داریم را یکجا دارد: قابهای بصری خیرهکننده، قصهای عمیق و پراحساس، و هیولاهایی که از انسانها دلسوزترند. منتقدان هم استقبال گرمی از فیلم کردهاند و بسیاری آن را بهترین اقتباس از رمان کلاسیک مری شلی (نوشته شده در اوایل قرن ۱۹) میدانند.
اما نکتهی کلیدی اینجاست که دل تورو با جسارت تمام، دست به بازآفرینی داستان زده و آن را از یک قصهی وحشت گوتیکِ صرف، به روایتی مدرن دربارهی «چرخهی آسیبهای نسلی»، عشق، رستگاری و جنون آفرینش تبدیل کرده است. با اینکه زمان فیلم حدود دو ساعت و نیم (۱۴۹ دقیقه) است، اما روایت فصلبندی شدهی آن (ابتدا از نگاه ویکتور و سپس از نگاه مخلوق)، چنان ریتم جذابی دارد که گذر زمان را حس نخواهید کرد.

جدول مشخصات فیلم فرانکشتان
| کارگردان | گیرمو دلتورو (Guillermo del Toro) |
| نویسنده | گیرمو دلتورو (بر اساس رمان مری شلی) |
| تهیهکننده | نتفلیکس (Netflix) |
| بازیگران اصلی | اسکار آیزاک، جیکوب الوردی، میا گاث، کریستف والتس |
| ژانر | وحشت گوتیک، درام، علمی-تخیلی |
| مدیر فیلمبرداری | دن لاستسن (Dan Laustsen) |
| موسیقی | الکساندر دسپلا (Alexandre Desplat) |
| زمان فیلم | حدود ۱۴۹ دقیقه (۲ ساعت و ۲۹ دقیقه) |
| نسبت تصویر | ۱.۸۵:۱ |
| بودجه تخمینی | ۸۵ تا ۱۰۰ میلیون دلار |
| تاریخ اکران | اکتبر / نوامبر ۲۰۲۵ |
در ادامه نگاهی میاندازیم به اینکه چرا این اثر تا این حد سروصدا کرده و چگونه دل تورو توانسته داستانی تکراری را دوباره تازه و تکاندهنده روایت کند.
مشهود بودن شکوه بصری و امضای همیشگی دل تورو در فیلم فرانکنشتاین
وقتی کارگردانی مثل دل تورو که عاشق دنیای ماکابر و هیولاهاست، پس از سالها به آرزوی دیرینهاش میرسد، نتیجه قطعاً یک ضیافت بصری تمامعیار خواهد بود. بیاغراق میتوان گفت این فیلم یکی از بهترین آثار امسال از نظر کارگردانی هنری است. از سکانسهای آغازین در سرمای استخوانسوز قطب شمال تا اتمسفر سنگین آزمایشگاه ویکتور، همه چیز تماشایی است.
فیلم پر از جزئیاتی است که تنها در ذهن دل تورو پیدا میشود. فضای آزمایشگاه ویکتور را تصور کنید: یک نیروگاه متروکه که به معجونی از فضای گوتیک و علمی-تخیلی تبدیل شده، با نمادهای مذهبی و یونانی و باتریهای عظیم. در مقابل، عمارت ویکتور شکوهی شبیه به کاخ ورسای دارد که در تضاد با برج عجیب و بلندی قرار میگیرد که محل کار اوست. دل تورو برای خلق این جهان، تا جای ممکن از دکورهای واقعی استفاده کرده و کمتر به سراغ CGI رفته تا حس ملموس بودن فضا حفظ شود.
طراحی لباسها هم دستکمی از یک نمایشگاه هنری ندارد؛ بهویژه لباسهای «میا گاث» (در نقش الیزابت و مادر ویکتور) که بسیار پرجلوه طراحی شدهاند. دل تورو حتی در پالت رنگی فیلم هم وسواس به خرج داده: استفادهی مداوم از رنگهای قرمز (نماد خون و مادر)، سیاه و سبز، باعث شده تا هر قاب فیلم شبیه به یک تابلوی نقاشی گوتیک باشد. موسیقی متن «الکساندر دسپلا» نیز به زیبایی روی این تصاویر نشسته و حس حماسی و تراژیک اثر را دوچندان کرده است.

هیولای واقعی فرانکنشتاین کیست؟
یکی از مضامین اصلی فیلم که در آثار قبلی دل تورو هم دیده بودیم، این سوال است: «هیولای واقعی قصه کیست؟» فیلم خیلی زود پاسخ را روشن میکند: هیولا، خودِ ویکتور فرانکنشتاین است.
داستان بر جاهطلبی کورکورانهی ویکتور تمرکز دارد. او میخواهد مرگ را شکست دهد، اما نه برای خدمت به بشریت؛ بلکه برای اینکه از سایهی سنگین پدر جراح و سختگیرش خارج شود و فقدان مادرش را جبران کند. ویکتور (با بازی درخشان اسکار آیزاک) شخصیتی خودشیفته، وسواسی و مغرور است. او چنان در جنون علمی خود غرق میشود که پس از خلق موجود، بلافاصله از او متنفر شده و طردش میکند. این «رها کردن»، بزرگترین گناه ویکتور است.
مخلوقِ داستان، در ابتدا نه تنها هیولا نیست، بلکه روحیهای کودکانه و معصوم دارد. اما چون خالقش با او مانند یک هیولا رفتار میکند، او نیز به ناچار در همان قالب فرو میرود. ویکتور در جستجوی جاودانگی، تنها مرگ و مصیبت را برای عزیزانش (از جمله برادرش و الیزابت) به ارمغان میآورد.
چرخهی شوم پدران و پسران
نگاه مدرن و روانشناخانهی دل تورو به مقولهی «آسیبهای بیننسلی» در این فیلم بسیار قابلتأمل است. ویکتور که خود قربانی تربیت سختگیرانه و تنبیههای پدرش بوده، حالا ناخودآگاه همان رفتار را با مخلوقش تکرار میکند. او مخلوق را حبس میکند و حتی با عصا (مشابه رفتار پدرش) او را تهدید میکند.
فیلم به ظرافت نشان میدهد که خشونت اگر درمان نشود، مانند یک ویروس از نسلی به نسل بعد منتقل میشود. هم ویکتور و هم مخلوق، قربانیان تنهایی و فقدان محبت هستند.

مخلوقِ دل تورو (هیولای فرانکنشتاین) : قربانی است یا جانی؟
بازی جیکوب الوردی در نقش مخلوق، یکی از نقاط قوت اصلی فیلم است. دل تورو رؤیای همیشگیاش را محقق کرده: خلق هیولایی که انسانیترین موجود داستان است.
در روایت دل تورو، مخلوق به خاطر ظاهرش طرد میشود، اما در باطن روحی لطیف دارد. سکانسهای او با پیرمرد نابینا، اوج این لطافت را نشان میدهد؛ جایی که او طعم پدر داشتن، یادگیری و دوستی را میچشد. اما با از دست دادن این پناهگاه، خشم و انتقام جای خالی عشق را میگیرد. با این حال، انگیزهی اصلی او انتقام نیست، بلکه فریادی برای دیدهشدن و داشتن یک همدم است.
این تفسیر، مخلوق را به نمادی از قربانیان سیستم تبدیل میکند. او نمایندهی آن بخش از جامعه است که به دلیل تفاوتهای ظاهری یا نژادی، از دایرهی پذیرش طرد شده و سپس به خاطر همان طردشدگی، مجبور به واکنش خشونتآمیز میشود. چشمهای الوردی در نقش مخلوق، یک دنیا رنج و سؤال را با خود حمل میکند و این نگاه، به مخاطب یادآوری میکند که این هیولا پیش از هر چیز، کودکی رهاشده و درمانده بوده است که تنها به دنبال محبت و توجیهی برای وجود خود میگشت.
دل تورو در این بخش، بر مفهوم «مسئولیت خالق» تأکید میکند؛ اینکه ویکتور نه تنها خالق جسمانی مخلوق است، بلکه سازندهی روحیات و سرنوشت او نیز محسوب میشود. مخلوق در اینجا تنها به دنبال یافتن پاسخهای متافیزیکی نیست، بلکه تشنهی یک اعتراف ساده از خالقش است: اعتراف به اینکه او نیز حق زیستن دارد. این نیاز عمیق به پذیرش، ماهیت تراژدی او را بیش از پیش نمایان میسازد.
البته این رویکرد «انسانسازانه» نسبت به هیولا، مخالفانی هم دارد. برخی معتقدند دل تورو با مظلوم نشان دادنِ بیشازحد مخلوق، آن پیچیدگی اخلاقی و خشم انتقامجویانهی رمان مری شلی را کمرنگ کرده است. گویی دل تورو تمام سیاهیها را به ویکتور داده تا مخلوق را تطهیر کند. اما طرفداران کارگردان معتقدند این تفسیر شخصی اوست: هیولاها زاده نمیشوند، بلکه ساخته میشوند.

تفاوت فیلم فرانکنشتاین (۲۰۲۵) با کتاب: حرکتی به سوی رستگاری
فیلم «فرانکنشتاین» دل تورو تغییرات قابلتوجهی نسبت به رمان دارد و مسیر داستان را از یک تراژدی محض، به سمت عشق و بخشش سوق داده است.
مهمترین تغییر، شخصیتپردازی الیزابت (میا گاث) است. او برخلاف کتاب، نقشی محوری و بصیرتی عمیق دارد و تنها کسی است که هم انسانیتِ گمشدهی ویکتور و هم معصومیتِ مخلوق را درک میکند. ارتباط روحی میان الیزابت و مخلوق، بُعد تازهای به داستان بخشیده است.
نکتهی قابل تأمل در تغییرات دل تورو، بازنویسی دوران کودکی ویکتور است. در حالی که در رمان اصلی، ویکتور کودکی و والدینی عاشق و مهربان داشت، دل تورو برای تقویت تم «آسیبهای نسلی»، یک پدر سرزنشگر و سختگیر برای او خلق کرده است. این تغییر در پسزمینه (Backstory)، به کارگردان اجازه میدهد تا جنون ویکتور را نه صرفاً جاهطلبی علمی، بلکه نوعی عقدهی روانی برای فرار از سایهی پدر ببیند و به این ترتیب، بنیان دراماتیک داستان را کاملاً جابهجا میکند.
همچنین، استفاده از یک بازیگر (میا گاث) برای ایفای نقش الیزابت و مادر ویکتور، تأکیدی زیرپوستی بر اهمیت نقش زنانه/مادرانه در این تراژدی است. دل تورو با این کاراکترسازی هوشمندانه، کمبود محبت مادرانه و جای خالی پذیرش زنانه را به عنوان منشأ اصلی خلأ عاطفی ویکتور و در نتیجه، سرچشمهی خلق هیولا معرفی میکند. در غیاب این نیروی مهربان، ویکتور و مخلوق هر دو در چرخهی قضاوت و خشونت مردانه گرفتار میآیند.
پایانبندی فیلم نیز کاملاً متفاوت از کتاب است. ویکتور در لحظات پایانی، بالاخره با واقعیت روبرو میشود، مسئولیت کارش را میپذیرد و از مخلوقش عذرخواهی میکند. این «بخشش» و دیالوگِ پدر و پسریِ انتهای فیلم، شاید برای برخی از طرفداران رمان که به دنبال پایان تلخ و انتقامجویانه بودند، کمی شعاری به نظر برسد؛ اما پیامی رهاییبخش دارد: شکستن چرخهی خشونت.

فیلم فرانکنشتاین (۲۰۲۵) ارزش دیدن دارد؟
چه شیفتهی رمان مری شلی باشید و چه نباشید، تماشای «فرانکنشتاین» گیرمو دل تورو تجربهای است که نباید از دست داد. بازیهای قدرتمند (بهویژه جنونِ اسکار آیزاک و نگاههای نافذ جیکوب الوردی)، طراحی صحنهی بینظیر و موسیقی شنیدنی، این فیلم را به اثری ماندگار تبدیل کرده است.
این فیلم نه تنها یک دستاورد فنی در ژانر گوتیک/فانتزی محسوب میشود، بلکه یک بیانیهی عاطفی و فلسفی است. «فرانکنشتاین» دل تورو مخاطب را دعوت میکند تا فراتر از ظاهر هیولا به دردهای عمیق انسانی و مسئولیتهای اخلاقی خالق بیندیشد. برای تماشاگری که به دنبال سینمایی پرمغز است که پس از خروج از سالن سینما نیز او را درگیر مضامین اصلی خود نگه دارد، این اثر یک انتخاب بینقص خواهد بود.
با توجه به مدت زمان طولانی انتظار دل تورو برای ساخت این فیلم، میتوان آن را خلاصهای از تمام علایق و جهانبینی او دانست؛ از عشق به هیولاها و موجودات طرد شده گرفته تا انتقاد از تکبر و جنون مردانه. این اثر، ادای دین دل تورو به سینمای کلاسیک هیولاهاست، اما با تفسیری بهروز که آن را از یک داستان ترسناک به یک درام حماسی و تراژیک بدل میسازد. «فرانکنشتاین» به وضوح یکی از مهمترین فیلمهای کارنامهی دل تورو خواهد بود.
اقتباس دل تورو مانند این است که یک آهنگساز برجسته، قطعهای کلاسیک را با سازبندی مدرن و حسوحال شخصی خودش بازنویسی کند. شاید نتیجه دقیقاً همان قطعهی قدیمی نباشد، اما شاهکاری تازه است که پیام کهن داستان را با زبانی امروزی و تأثیرگذار به مخاطب منتقل میکند.





