اگر از ما بخواهند تصویری از «خیال» در ذهنمان بسازیم، شاید یکی از این دو جهان به یادمان بیاید:
جهانی با قصرهای باشکوه، موسیقی، جادو و قهرمانانی که در پایان سفرشان جایگاه واقعی خود را پیدا میکنند. جایی که رؤیاها برای رسیدن ساخته شدهاند.
و جهانی دیگر با جنگلهای مهآلود، خانههایی میان طبیعت، صدای باد میان درختان و موجوداتی که بخشی از جادوی ناشناختهی این جهاناند. جهانی که گاهی مهمترین اتفاق آن، نه یک ماجراجویی بزرگ، بلکه تجربه کردن یک لحظه است.
یکی از این جهانها را دیزنی ساخته و دیگری را استودیو جیبلی.
هر دو دهههاست که بخشی از تصور ما از انیمیشن و خیال را شکل دادهاند؛ اما همین عناصر مشترک، در دو مسیر متفاوت معنا پیدا میکنند. شاید به همین دلیل است که با وجود شباهتهای ظاهری، تجربهی تماشای آثار این دو استودیو تا این اندازه متفاوت است.
دو استودیو، دو سنت متفاوت در خیالپردازی
دیزنی و استودیو جیبلی هر دو از مهمترین نامهای تاریخ انیمیشناند، اما در دو بستر فرهنگی متفاوت شکل گرفتهاند.
دیزنی نزدیک به یک قرن با تکیه بر قصهگویی کلاسیک، فانتزی و ساختارهای روایی هالیوود، آثاری خلق کرده که معمولاً دربارهی شخصیتهایی هستند که در مسیر یک تغییر بزرگ قرار میگیرند؛ از Snow White و Cinderella تا The Lion King، Mulan و Moana.
در مقابل، استودیو جیبلی که در سال ۱۹۸۵ توسط هایائو میازاکی، ایسائو تاکاهاتا و توشیو سوزوکی بنیان گذاشته شد، با روایتهای شاعرانه و توجه ویژه به طبیعت و احساسات انسانی شناخته میشود. آثاری مانند My Neighbor Totoro، Spirited Away و Princess Mononoke نشان میدهند که در جیبلی، فانتزی فقط ابزاری برای ماجراجویی نیست؛ راهی برای نگاه کردن به انسان و جهان است.
این تفاوت، تنها به سبک طراحی یا فضای بصری محدود نمیشود؛ ریشهی آن را باید در دو نگاه متفاوت به روایت جستوجو کرد.
در بسیاری از آثار دیزنی، داستان بر پایهی مسیری آشنا پیش میرود. قهرمانی که با بحرانی روبهرو میشود، از موانع عبور میکند و در پایان تغییر مییابد. سیمبا، مولان و موآنا، هر کدام نمونهای از این مسیرند.
در مقابل، در بسیاری از آثار جیبلی، بهویژه فیلمهای میازاکی، طبیعت فقط پسزمینهی داستان نیست، بخشی زنده از جهان است و جنگل، باد و موجودات ناشناخته، به همان اندازهی شخصیتها در شکل دادن به تجربهی داستان نقش دارند.
البته این تفاوت مطلق نیست. دیزنی فقط دربارهی پیروزی نیست و جیبلی هم فقط دربارهی آرامش و تأمل. هر دو، در آثارشان به موضوعاتی مانند فقدان، بحران هویت و پیچیدگیهای اخلاقی پرداختهاند.
کودکی؛ قهرمان بالقوه یا کاوشگر جهان؟
یکی از جذابترین تفاوتهای جیبلی و دیزنی، در نگاه آنها به مفهوم کودکی دیده میشود.
در بسیاری از آثار دیزنی، کودک یا نوجوان کسی است که باید تواناییهای خود را کشف کند؛ مسیری که در آن یاد میگیرد تصمیم بگیرد، مسئولیت بپذیرد و جهان اطرافش را تغییر دهد. به همین دلیل شخصیتهایی مانند سیمبا، مولان و موآنا برای نسلهای مختلف ماندگار شدهاند؛ چون بازتاب تلاش هر انسان برای پیدا کردن جایگاه خود در جهان هستند.
اما در جهان جیبلی، کودکی کمتر دربارهی تبدیل شدن به یک قهرمان است و بیشتر دربارهی توانایی دیدن چیزهایی که بزرگسالان به مرور فراموش میکنند.
در My Neighbor Totoro، می و ساتسوکی مأموریتی برای نجات دنیا ندارند؛ آنها فقط جهان تازهی خود را کشف میکنند. اتفاق بزرگی رخ نمیدهد، اما فیلم از مخاطب میخواهد برای لحظهای در آن جهان زندگی کند.
این فقط دو تعریف متفاوت از بزرگ شدن است؛ در جهان دیزنی، کودکی اغلب مسیری برای تبدیل شدن به قهرمان است، و در جهان جیبلی، فرصتی برای حفظ توانایی شگفتزده شدن از جهان.
طبیعت؛ دشمن، پسزمینه یا موجودی زنده؟
یکی از روشنترین تفاوتهای میان جیبلی و دیزنی، در نگاه آنها به طبیعت دیده میشود.
در بسیاری از آثار دیزنی، طبیعت بخشی از مسیر قهرمان است؛ محیطی که شخصیت در آن رشد میکند، با آن روبهرو میشود یا رابطهای تازه با آن پیدا میکند.
در The Lion King، طبیعت با مفهوم چرخهی زندگی پیوند دارد. در Moana، اقیانوس حضوری زنده پیدا میکند و در Frozen II نیز رابطهی انسان با گذشته و محیط اطراف، بخشی از داستان است.
اما در جهان جیبلی، طبیعت اغلب فراتر از یک پسزمینه عمل میکند؛ بخشی از خودِ جهان داستان است.
در My Neighbor Totoro، جنگل چیزی نیست که باید فتح شود یا از آن عبور کرد؛ کودکان فقط وارد رابطهای تازه با آن میشوند.
این نگاه در Princess Mononoke پیچیدهتر میشود. فیلم نه انسان را دشمن مطلق طبیعت میداند و نه طبیعت را نیرویی کاملاً بیخطر. مردم شهر آهن برای بقا تلاش میکنند، اما این تلاش به نابودی جنگل منجر میشود. موجودات جنگل نیز برای دفاع از خانهی خود میجنگند، اما خشم و خشونت خودشان را دارند.
میازاکی جهانی میسازد که در آن هیچ پاسخ سادهای وجود ندارد. طبیعت چیزی نیست که انسان باید بر آن غلبه کند یا همیشه از آن بترسد؛ نیرویی است که باید آن را شناخت و رابطهای متعادل با آن پیدا کرد.
شاید تفاوت اصلی در زاویهی نگاه باشد:
در بسیاری از روایتهای دیزنی، انسان قهرمانی است که تلاش میکند جایگاه خود را در جهان پیدا کند.
در بسیاری از روایتهای جیبلی، انسان بخشی از جهانی بزرگتر است که باید جایگاه خود را در میان آن پیدا کند.
هر دو نگاه، به شیوهی خود، دربارهی رابطهی انسان با جهان حرف میزنند؛ یکی بیشتر از مسیر رشد و انتخاب انسان، و دیگری از مسیر ارتباط و همزیستی او با محیط اطرافش.
تصویر زن؛ از انتظار تا انتخاب
یکی از تفاوتهای مهم میان جیبلی و دیزنی، در این است که آنها شخصیت زن را چگونه تعریف میکنند.
در بسیاری از آثار جیبلی، زن از ابتدا شخصیتی کامل است؛ نه کسی که باید ارزش خود را ثابت کند یا برای تبدیل شدن به قهرمان تلاش کند. او انسانی است با قدرتها، ضعفها و تناقضهای خودش.
نائوشیکا در Nausicaä of the Valley of the Wind فقط یک مبارز نیست؛ او کسی است که تلاش میکند میان انسان و طبیعت ارتباط برقرار کند. سان در Princess Mononoke شخصیتی خشمگین، آسیبدیده و در عین حال عمیقاً انسانی است. حتی کیکی در Kiki’s Delivery Service با شکست دادن دشمن رشد نمیکند؛ مسیر او دربارهی استقلال و پیدا کردن اعتمادبهنفس است.
در مقابل، دیزنی مسیر متفاوتی را طی کرده است. بسیاری از شخصیتهای زن اولیهی این استودیو، مانند سفیدبرفی و سیندرلا، بیشتر در موقعیتی قرار داشتند که باید از شرایط بیرونی رهایی پیدا میکردند. اما دیزنی به مرور این الگو را تغییر داد.
مولان، موآنا و السا دیگر منتظر نجات نیستند؛ آنها انتخاب میکنند، اشتباه میکنند و مسیر خودشان را میسازند. مولان با تصویری که جامعه از نقش زن ساخته مقابله میکند. موآنا بدون وابستگی به یک رابطهی عاشقانه، مسیر شخصی خود را پیدا میکند. السا نیز در Frozen بیش از آنکه در جستوجوی عشق باشد، در تلاش است خودش را بپذیرد.
روایت؛ مقصد مشخص یا مسیر تجربه؟
یکی از واضحترین تفاوتهای میان دیزنی و جیبلی، در ساختار روایت آنها دیده میشود.
دیزنی معمولاً داستان را حول یک هدف مشخص بنا میکند؛ شخصیت اصلی چیزی میخواهد، مانعی در برابرش قرار میگیرد، بحران شکل میگیرد و در پایان، تغییری اتفاق میافتد.
این ساختار یکی از دلایل ارتباط گستردهی آثار دیزنی با مخاطبان است؛ چون مسیر قهرمان روشن است. جودی هاپس در Zootopia برای رسیدن به رؤیای پلیس شدن تلاش میکند، موآنا از مرزهای امن زندگی خود عبور میکند و راپونزل در Tangled برای شناخت جهان بیرون قدم میگذارد.
در بسیاری از این داستانها، حرکت اصلی به سمت یک مقصد مشخص است؛ شخصیت باید چیزی را پیدا کند، چیزی را تغییر دهد یا جایگاه خود را در جهان به دست آورد.
اما روایت جیبلی معمولاً سیالتر است. این به معنای نبود داستان نیست؛ بلکه تمرکز داستان از «رسیدن» به «تجربه کردن» تغییر میکند.
در Spirited Away، مهمترین سؤال فقط این نیست که چیهیرو چگونه از دنیای ارواح خارج میشود؛ بلکه این است که او در این مسیر چگونه تغییر میکند. در Howl’s Moving Castle نیز جادو و جنگ تنها بخش ظاهری داستاناند؛ موضوع اصلی ترس از تغییر، پذیرش خود و پیدا کردن شجاعت برای زندگی کردن است.
به همین دلیل، فیلمهای جیبلی گاهی پاسخ قطعی ارائه نمیدهند؛ آنها بیشتر مخاطب را با تجربهای تازه و نگاهی متفاوت به جهان تنها میگذارند.
چگونه یک انیمیشن را مثل یک منتقدِ حرفهای کالبدشکافی کنیم؟ تفاوتِ دیزنی و جیبلی فقط در داستان نیست؛ تفاوت در «میزانسن»، «زاویه دوربین»، «روایت بصری» و «پالت رنگی» است. برای اینکه از یک تماشاگر ساده به یک تحلیلگرِ مسلط تبدیل شوید و این لایههای پنهان را درک کنید، به ابزار نیاز دارید. ما در [کتاب جامع اصطلاحات سینمایی] تمام واژگان و تکنیکهایی که برای نقد حرفهای فیلم و انیمیشن نیاز دارید را در یک فایل PDF در اختیارتان گذاشتهایم. با این کتاب، دیگر هیچ کارگردانی نمیتواند فرمِ اثرش را از شما پنهان کند.
فانتزی؛ ساختن رؤیا یا کشف واقعیت؟
در آثار دیزنی، فانتزی اغلب ابزاری برای نزدیکتر کردن مفاهیم انسانی است. جادو، موجودات خیالی و جهانهای غیرواقعی کمک میکنند موضوعاتی مانند هویت، خانواده، فقدان و امید به زبانی سادهتر روایت شوند. Beauty and the Beast دربارهی دیدن فراتر از ظاهر است، The Lion King دربارهی مسئولیت و پذیرش گذشته، و Inside Out و Soul از جهانهای خیالی برای بررسی احساسات و معنای زندگی استفاده میکنند.
در جیبلی، فانتزی بیشتر برای گسترش نگاه ما به جهان به کار میرود. دنیای ارواح در Spirited Away، موجودات My Neighbor Totoro و جهان The Boy and the Heron فقط عناصر داستان نیستند؛ راهی هستند برای مواجهه با بخشهایی از زندگی که همیشه قابل توضیح نیستند: رشد، فقدان، خاطره و رابطهی انسان با جهان اطراف.
تفاوت شاید در این باشد که فانتزی دیزنی اغلب تلاش میکند از دل ناشناختهها به معنا و امید برسد؛ در حالی که فانتزی جیبلی گاهی اجازه میدهد بخشی از ناشناختهها همچنان باقی بمانند.
از کودکی تا بزرگسالی؛ راز ماندگاری خیال دیزنی و جیبلی
یکی از دلایل ماندگاری دیزنی و جیبلی این است که هیچکدام از آنها فقط برای کودکان فیلم نمیسازند.
هر دو استودیو از قالب انیمیشن استفاده میکنند، اما موضوعاتشان اغلب فراتر از سرگرمی کودکانه است. کودکان ممکن است مجذوب ماجرا، شخصیتها و دنیای خیالانگیز آثار شوند، اما نوجوانان و بزرگسالان معمولاً لایههای دیگری از همان داستانها را کشف میکنند.
دیزنی در بسیاری از آثارش با زبانی ساده دربارهی مفاهیمی مانند هویت، انتخاب، خانواده و پیدا کردن جایگاه خود در جهان صحبت میکند. به همین دلیل، داستانهایی مانند The Lion King، Mulan، Frozen یا Encanto میتوانند برای کودکی یک ماجراجویی باشند و برای یک نوجوان، روایتی دربارهی شناخت خود و پذیرفته شدن.
جیبلی نیز اگرچه با آثاری مانند My Neighbor Totoro شناخته میشود، اما دامنهی موضوعاتش بسیار گستردهتر است. فیلمهایی مانند Princess Mononoke، Grave of the Fireflies، The Wind Rises و The Boy and the Heron سراغ جنگ، فقدان، مرگ، مسئولیت و پیچیدگیهای اخلاقی میروند؛ موضوعاتی که گاهی حتی برای مخاطب بزرگسال طراحی شدهاند.
شاید همین چندلایه بودن دلیل ارتباط نسلهای مختلف با این دو استودیو باشد. دیزنی اغلب به مخاطب جوان یادآوری میکند که میتواند مسیر خودش را پیدا کند؛ جیبلی یادآوری میکند که لازم نیست همهی پاسخها را همین حالا داشته باشد. یکی انرژی حرکت میدهد؛ دیگری فرصت تأمل.
و هر دو نشان میدهند که خیال، محدود به یک سن مشخص نیست.
آنچه از خیال باقی میماند
در نهایت، تفاوت دیزنی و جیبلی فقط در سبک طراحی یا نوع داستانگویی نیست؛ در نگاهی است که هر کدام به خیال دارند.
دیزنی اغلب خیال را نیرویی برای حرکت میبیند؛ نیرویی که امید میدهد، شجاعت میبخشد و به انسان یادآوری میکند که میتواند مسیر زندگی خود را تغییر دهد.
جیبلی خیال را راهی برای دیدن دوبارهی جهان میداند؛ فرصتی برای توجه به چیزهایی که در شتاب زندگی فراموش میشوند: طبیعت، سکوت، احساسات پیچیده و لحظههای کوچک.
هیچکدام تعریف نهایی خیال نیستند. یکی به ما یاد میدهد رؤیا داشته باشیم؛ دیگری یادمان میدهد جهان را با دقت بیشتری ببینیم.
شاید به همین دلیل است که بعد از پایان یک فیلم دیزنی، داستان را به خاطر میآوریم؛ اما بعد از پایان بسیاری از فیلمهای جیبلی، بیشتر از داستان، حسِ حضور در آن جهان در ذهنمان باقی میماند.
نقشهی راهی برای ورود به جهان دیزنی و جیبلی
این فهرست نه رتبهبندی، بلکه پیشنهادی برای شروع یک سفر در دو جهان متفاوت است؛ آثاری که هر کدام بخشی از نگاه دیزنی و جیبلی به خیال را نشان میدهند.
پنج فیلم پیشنهادی از دیزنی
۱. The Lion King (1994)
روایتی دربارهی مسئولیت، فقدان و پیدا کردن جایگاه خود در چرخهی زندگی.
۲. Beauty and the Beast (1991)
داستانی دربارهی عبور از ظاهر و شناخت ارزشهای درونی.
۳. Mulan (1998)
یکی از مهمترین آثار دیزنی دربارهی هویت، نقشهای اجتماعی و انتخاب شخصی.
۴. Moana (2016)
سفری دربارهی شناخت خود، ارتباط با سنتها و پیدا کردن مسیر مستقل.
۵. Encanto (2021)
نگاهی متفاوت به خانواده، فشار انتظارات و ارزش انسان فراتر از تواناییهایش.
پنج فیلم پیشنهادی از استودیو جیبلی
۶. Spirited Away (2001)
سفری دربارهی هویت، رشد و پیدا کردن خود در جهانی ناشناخته.
۷. My Neighbor Totoro (1988)
تجربهای شاعرانه از کودکی، طبیعت و شگفتیهای سادهی زندگی.
۸. Princess Mononoke (1997)
روایتی پیچیده دربارهی رابطهی انسان، طبیعت و جنگ.
۹. Howl’s Moving Castle (2004)
داستانی دربارهی ترس، تغییر، عشق و پذیرفتن خود.
۱۰. The Boy and the Heron (2023)
اثری تأملبرانگیز دربارهی فقدان، خاطره و عبور از جهان کودکی.





